خداحافظ
کمی تنها

کمی خسته
کمی از یادها رفته
خدا هم ترک ما کرده
خدا دیگر کجا رفته؟!!
وبلاگ و وبلاگ نویسی

مشقهایم ...مرا مزن
روی تخته خط بکش...گوش مرا مکش
مهر را در دلم جاری کن...جریمه نکن
هر چه تکلیف میخواهی بگیر...امتحان سخت مگیر
اما اکنون...
مرابزن...گوشمرا بکش...جریمه بکن...امتحان سخت بگیر
مرا یک لحظه به دوران خوب مدرسه باز گردان...
هفته ی معلم را به همه ی معلم های عزیز خصوصا مادرم/خانم رضوان معلم اول ابتدایی و همه ی معلم هایم که چون باران بر کویر خشک اندیشه ام باریدند![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هفته ی معلم مبارک
اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري نداردچرا كه سال فقط 365 روز است در حالي كه:
1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط براي استراحت است،
به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است.
بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعا" 122 روز ميشود.
بنابراين 141 روز باقي ميماند.
4) اما سلامتي جسم و روح روزانه 1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا" 15 روز ميشود.
پس 126 روز باقي ميماند.
5) طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود.
پس 96 روز باقي ميماند.
6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني لازم است.چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.
اين خود 15 روز است.
پس 81 روز باقي ميماند.
7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص ميدهند.
پس 46 روز باقي ميماند.
8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند.
پس 16 روز باقي ميماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.
پس 6 روز باقي ميماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بيماري
طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است.
11) سينما رفتن و ساير امور شخصي
هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.
12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.
چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد
و از مسیر مقدر جدا شود با من
به اعتقاد و به تقواش پشت پا بزند
به درد بی دینی مبتلا شود با من
خدای کودکیش را کنار بگذارد
خودش خدا بشود یا خدا شود با من
به درک تازه ای از عشق و معرفت برسد
ز قید کهنه عادت رها شود با من
بدل به من بشود من بدل به او بشوم
برای چند شبی جا به جا شود با من!
برای معرکه گیری غریبه تنها بود
در این مکاشفه می خواست ما شود با من
خلاصه - قرص و مصمم - غریبه آمده بود
که باز وارد یک ماجرا شود با من
οοο
غریبه آمد و ننشسته پا شدم با او
دوباره وارد یک ماجرا شدم با او
هر آنچه قدر که راحت جدا شدم از خود
هزار مرتبه اش هم نوا شدم با او
برای آتش بازیش یک نفر کم بود
به او اضافه شدم من دو تا شدم با او
به جان جنگل دلهای عاشق افتادیم
بلا شدم بله مردم! بلا شدم با او
مرا غریبه چنان خام و خواب وسوسه کرد
که خود روانه راه خطا شدم با او
هزار سال گذشت و هنوز بی خبرم
که کی ؟چگونه ؟کجا ؟آشنا شدم با او
اثر بهروز یاسمی


چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور
به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
اثر بهروز یاسمی
من تمنا کردم
که تو با من باشیتو به من گفتی :هرگز،هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این
هرگز
کشت!!!!
((حمید مصدق))
توبه من خندیدي ونمي دانستي
من به چه دلهره ازباغچه ي همسايه
سيب رادزديدم
باغبان ازپي من تند دويد
سيب رادست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده ازدست توافتاد به خاك
وتورفتي وهنوز
سالهاست كه درگوش من آرام آرام
خش خش گام توتكرار كنان
مي دهدآزارم
ومن انديشه كنان
غرق اين پندارم
«كه چراباغچه ي كوچك ما سيب نداشت؟!!....»
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
"گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است "
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پیک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
"زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست "
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
" چه تهیدستی مرد "
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
" چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ "
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
" صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! "
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
" ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد "
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
" باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام "داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
" ای با باز کن پنجره را "
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشی هاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
اثر استاد حمید مصدق
خدایا من اگر بد کنم تو را بنده دیگر بسیار است تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟
سلام سال نو مبارک
ببخشید اینترنتم مشکل داشت مامانیم نمیذاشت برم نت واسه همینم نتونستم به موقع به دوستای گلم تبریک بگم اما هنوزم دیر نشده:عیدتون مبارک![]()
![]()
![]()

فرا رسیدن نوروز باستانی٬یاد آور شکوه ایرانو یگانه یادگار جمشید جم بر تمام ایرانیان پاک پندار٬راست گفتار و نیک کردار خجسته باد

پیشاپیش سال نو را به همه ی دوستای خوبم تبریک میگم و امیدوارم سالی سراسر پیروزی و بهروزی رو پیش رو داشته باشید![]()
ضریح و دعا رها کن بعید می دانم
دو دست دور به زور دعا به هم برسند
کدام
دست رسیده به دست دلخواهش؟
که دست های پر از زخم ما به هم برسند![]()
شکوه عشق به زیر سوال خواهد رفت
و گر نه میشود آسان دوتا به هم برسند![]()
فلک نجیب نشسته و موذیانه به فکر:
که پیش چشم من این دو چرا به هم برسند؟
نشانی ده بالا یادمان باشد
شاید دست های ما آنجا به هم برسند.......![]()
شعر از استاد بهروز یاسمی
روزی که دانستی من بی تو میمیرم
روزی که با عشقت بستی به زنجیرم
بازنده من بودم این بوده تقدیرم
باور نمیکردم هرگز جدایی را
آن آمدن با عشق این بی وفایی را
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
در قبله گاه دل بودی تو معبودم
آرام و آسوده رفتی از آغوشم
یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من با نفس هایم نام تورا خواندم
کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود
روزی به من گفتی:دیگر نمی مانم
گفتم که میمیرم........................
گفتی که:میدانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع
سر من وقت وداع گوشه ی دیوار گریست

یاران به خدا که بی وفایی نکنید
با عاشق دلخسته جدایی نکنید![]()
یا آنکه وفا کنید تا آخر![]()
![]()
![]()
یا آنکه از اول آشنایی نکنید![]()
![]()
![]()
نگو بار گران بودیم و رفتیم
نگو نا مهربان بودیم و رفتیم
آخه اینها دلیل محکمی نیست
بگو با دیگران بودیم و رفتی

بارالها
انکه در تنهاترین تنهائیم تنهای تنهایم گذاشت,ای خدا به حق تنهائیت در تنهاترین تنهائیش تنهای تنهایش نزار..........
دل من هرزه نـبـود ...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا
به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو !
دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری ،
که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ، دل من را دیـدی ...؟؟؟
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
روزی كودكی می خواست به دنیا بیاید.
از خدا پرسید : به من گفته اند امروز من را به زمین می فرستی ،
اما من چطور می توانم آن جا زندگی كنم ؟ من خیلی كوچك و ناتوانم
خدا گفت : عزیزم ! از میان همه فرشتگانم یكی از آنها را برای تو
انتخاب كرده ام . او منتظر توست و از تو مراقبت خواهد كرد
كودك گفت اما خدایا! من در بهشت كاری نمی كنم جز خواندن و
خندیدن و همین من را شاد می كند.
خدا گفت در آن جا فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و تو را
خواهد خنداند. او تو را شاد خواهد كرد.
كودك گفت وقتی مردم حرف می زنند ، من زبان آنها را نمی فهمم ،
چه كار كنم ؟
خداگفت فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین حرف ها را به تو خواهد
گفت كه تا به حال نشنیده ای . او با صبر و حوصله به تو زبان
آنها را یاد خواهد داد .
كودگ گفت خدایا ! وقتی می خواهم با تو صحبت كنم چه كار باید بكنم؟
خدا گفت فرشته ی تو دستانت را بالا خواهد برد و دعا كردن را به
تو یاد خواهد داد و من صدایت را خواهم شنید.
كودك گفت شنیدم روی زمین آدم های بد هم زندگی می كنند و كارهای
زشت و ناپسند انجام می دهند ، چه كسی از من در برابر آنها دفاع خواهد كرد؟
خدا گفت فرشته ی تو از تو دفاع خواهد كرد ، حتی اگر جان او به
خطر بیفتد . تو از هر چیز دیگری برای او با ارزش تری
خدا لبخند زد و ادامه داد فرشته ات به تو یاد می دهد چگونه خوب
باشی و خوب زندگی كنی و پاك و منزه به سوی من برگردی و از
نگاه به او خواهی دانست كه من همیشه با توام
و آنگاه صداهایی از زمین به آنها رسید و كودك می دانست وقت رفتن
رسیده است .
كودك به خدا گفت خدایا ! حالا كه باید بروم می توانی اسم
فرشته ام را به من بگویی تا او را بشناسم ؟
وخدا گفت نام واقعی فرشته ات مهم نیست ، تو او را
صدا خواهی كرد مادر...

با یه شکلات شرو ع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات
گذاشت تو دست من.
من بچه بودم اونم بچه بود. سرم رو بالا کردم سرشو با لا گرفت دیدکه منو می
شناسه خندیدم.
گفت دوستیم.
گفتم دوست دوست.
گفت تا کجا..........
گفتم دوستی که تا نداره...........
گفت تا مرگ........
خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره..........
گفت با شه تا پس از مرگ .........
گفتم نه نه نه نه تا نداره................
گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن.یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم
دوستیم.تا بهشت تا جهنم.تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم.
خندیدم گفتم تو براش تا هرکجا که دلت می خواد یه تا بذار اصلا یه تا بکش از سر این
دنیا تا اون دنیا. اما من اصلا براش تا نمی ذارم.نگاهم کرد نگاهش کردم.باور نمی کرد
می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه.دوستی بدون تا را
نمی فهمید.گفت بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم.
گفتم باشه توبذار.
گفت شکلات.هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من.باشه
گفتم باشه.هر بار یه شکلات می ذاشتم تودستش اونم یه شکلات تو دست من. باز
همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوست دوست .من شکلاتمو باز می کردم
می ذاشتم تو دهنم تند تند می میکیدم
می گفت شکمو تو دوست شکموی منی. وشکلاتشو می ذاشت توی یه صندوقچه
کوچولوی قشنگ می گفتم بخورش.
می گفت تموم می شه می خوام تموم نشه. برای همیشه بمونه .صندوقش پر از
شکلات شده بود.هیچ کدومشو نمی خورد.
من همشو خورده بودم .گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت
چکار می کنی؟گفت مواظب شون هستم. می گفت می خوام نگه شون دارم تا
موقعی که دوست هستیم.
من شکلاتم رو می ذاشتم تو دهنم می گفتم نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره.
یک سال دوسال چهار سال هفت سال ده سال بیست سالش شده اون بزرگ شده
منم بزرگ شدم.
من همه شکلاتام رو خوردم.اون همه شکلاتاشو نگه داشت.اون اومده امشب تا
خداحافظی کنیم می خواد بره بره اون دور دورا میگه می رم اما زود برمی گردم من
که می دونم می ره وبر نمی گرده.یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته یه
شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه یه شکلات گذاشتم توکف اون
دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صدوق کوچیکت.یادش رفته بودکه صندوقی
داره بر ای شکلاتها ش.هردوتا رو خورد.خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره می
دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه .......
خوب شد همه شکلاتام رو خوردم اما اون هیچ کدوم مشون رو نخورده حالا با یه
صندوق پر از شکلاتهای نخورده چکار می کنه.
تا که من آهی بر آرم گوش را کر میکن
آرزو دارم صباحی در کنارت پر زنم
کاهش جانم برایت قصه را سر میکند
گر بنالم از غم دیرینه ی عشقم به تو
چشم آدم را که سهل است چشم بت تر میکند
![]() |
گل من خبر نداری گلدونت برات میمیره اگه تو پژمرده باشی دل گلدونت میگیره
کجایی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا برای قلب من
زندگی اینگونه بی معنا نبود
کاش بودی تا لبان سرد من
قصه گوی غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا نگاه خسته ام
بی خبر از موج و از دریا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم
این چنین پر سوز و پر سرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بعد تو زندگی زیبا نبود
آخ آخ آخ دارم میسوزم!!!گفته بودم فقط پنجشنبه ها میام اما چه میشه کرد دلم طاقت دوریتونو ندااااااااااااااره
راستش امروز اصلا درس نخوندم
اوهه چرا اخماتون گره خورد
اه اه اه چرا میزنی؟
آخ سرم وای کلم
نزن جون من توضیح میدم.یه لحظه آروم باش٬داد نزن دیگه
داستان ازین قراره که مامانی ۲۸ ماه صفر نذری پزون داره واسه همینم دلش هوای یه گردگیریه حسابی کرده بود٬مهمتر اینکه مامانی جون دیسک کمر داره و نمیتونه کارای سنگین انجام بده
وای مامانم اینا این مامانا چقد ...چقد...چقد...بیخی بابا همینم مونده به جرم توهین به مقدسات که همین مامانا باشن تبعید شم به جزایر کشف نشده
خلاصه جونم براتون بگه کل خونه رو ...گل کاشتم همه جا عین الماس برق میزنه
نه...نه...نه من قصد ازدواج ندارم لطفا با خانواده خدمت نرسید
من به مامانی گفتم که میخوام ادامه تحصیل بدم!!!!!!!ای بابا ولم کنید گفتم که قصد ازدواج ندارم
من دیگه باید برم پی درسم الافی بسه.![]()
|
|
|
کفشاي پاره مي خريم ، اسباب کهنه مي خريم ، بي اختيار داد مي زنم: آهاي آهاي کهنه فروش: قلب شکسته چطور اونم مي خري؟ |
|
|
|
خاکم نکنید بزارید اونم برسه بزارید اونو ببینم وقتی به حرفم میرسهخاکم نکنید هنوز عشقم وندیدم این همه اماده شدم یه کفن دورم کشیدم تابوت منو بزارید اونم بگیره حس کنم عاشقمه وقتی که گریش میگیره اشکای اونو کی به جای من کنه پاک خداحافظ عشقم که منو بردن زیر خاک خاکم نکنید بزارید اونم ببینه پیکر آشفته من بی رمق روی زمینه خاکم نکنید بهش بگید حالا که مردم تو این جشن خشک و خالی اونو به خدا سپردم بعد رفتن من دو سه روز تنهاش نزارید روی سنگ قبرم آینه شمعدون بزارید میبینی چی شد عشقت عاشقت مرد |